![]() |
![]() |
|
|
نگاهی به افق وخندیدن به عشق ....
دستهایی که هرگزبه سیب درخت آرزو نرسیدند... سیبهایی که کال ماندند! آرزوها نیزگندیدند! زندگی چیزی نیست جزاشک یک زن دراتاق سرد ابدیت ولمس خدایی که دراین نزدیکیست.... آری زندگی سیبی است کال.... سیب حسرت... سیبی سبز... وفروبستن چشم برعشق! نور! زمین ! خاک ! هوا! توکه میدانستی زندگی یعنی خاک دیدمت امروز آشنا نیستی ... شکل کوزه ای هستی زیردستان هنرمندی صبور من تورا دیدم باز... توشکسته بودی.... زیردستان لرزان یک زن.... من که میدانستم زندگی ازبدو تولد ازپس دیگری بود من که میدانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک دردهان کودک پس چرا دیدم؟ عشق ورزیدم؟ زیستم ؟ پس چرا خندیدم؟ توکه میدانستی زندگی یعنی خوابیدن وطلوع خورشید را از زیرخروارها خاک دیدن پس چرا خوابیدی؟ اگراین خواب ابدیت شیرین است پس چراگرییدم؟ آری من دیدم زندگی را از دور زیریک مشت خاک نمور ازچهارچوب تنگاتنگ مرگ ولی افسوس چه زود دیدم.......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط روح سرگردان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
شبهای تنهایی |
|
RSS
|