تبليغاتX
مرگ تدریجی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
 

 درتنهایی آنچنان حیرت زده به خودمینگرم که گویی به یک جانورناشناخته

خسته ام ...خسته

دلم میخواهد کسی حرفهایم راگوش دهد

اما بازهم سکوت ومن وتنهایی

غمم را باهیچ شقایق وستاره ای قسمت نخواهم کرد

اه اگر میتوانستم شبی درمیان یک آسمان ستاره بارسفررابردارم

کارسختی است

به فکر فصل آخربودن

همیشه از آخرها هراس داشتم

آنهم آخری بدون شقایق و شمع

بدون خداوپروانه

نمیخواهم نیلوفرهای آبی را فقط درخواب دیده باشم

نمیخوام نقطه پایانی برای شقایق بیابم

برای حرف دل

برای فردا

برای لحظه خوب ستاره ها

همیشه به یادداشته باشیم

سوختن آخر رسالت پروانه ها نیست 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
مرگ من روزی فرا خواهدرسید

                                      دربهاری روشن ازامواج و نور

در زمستانی غبارآلودودور

                                      با خزانی خالی از فریادوشور

مرگ من روزی فراخواهد رسید

                                       روزی ازاین تلخ وشیرین روزها

روزپوچی همچوروزان دیگر

                                         سایه ای ز امروزها دیروزها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

                                         میفشاردخاک دامنگیرخاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

                                         قلب من میپوسدآنجازیرخاک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
نگاهی به افق وخندیدن به عشق ....

دستهایی که هرگزبه سیب درخت آرزو نرسیدند...

سیبهایی که کال ماندند!

آرزوها نیزگندیدند!

زندگی چیزی نیست جزاشک یک زن دراتاق سرد ابدیت

ولمس خدایی که دراین نزدیکیست....

آری زندگی سیبی است کال....

سیب حسرت...

سیبی سبز...

وفروبستن چشم برعشق!

نور!

زمین !

خاک !

هوا!

توکه میدانستی زندگی یعنی خاک

دیدمت امروز آشنا نیستی ...

شکل کوزه ای هستی زیردستان هنرمندی صبور

من تورا دیدم باز...  توشکسته بودی....

زیردستان لرزان یک زن....

من که میدانستم زندگی ازبدو تولد ازپس دیگری بود

من که میدانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک دردهان کودک

پس چرا دیدم؟ عشق ورزیدم؟ زیستم ؟ پس چرا خندیدم؟

توکه میدانستی زندگی یعنی خوابیدن

وطلوع خورشید را از زیرخروارها خاک دیدن

پس چرا خوابیدی؟ اگراین خواب ابدیت شیرین است پس چراگرییدم؟

آری  من دیدم زندگی را از دور

زیریک مشت خاک نمور

ازچهارچوب تنگاتنگ مرگ

ولی افسوس چه زود دیدم..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
پروردگارا:
در اين دنياي بيرحم که کمتر کسي براي چشمهاي هميشه گريان، دستهاي خسته و پينه بسته، دلهاي سوخته و شکسته، لبهاي خشکيده و ترک خورده، پاهاي وامانده از راه، کمرهاي خميده زيربار مشکلات، سرهاي درد کشيده از دردهاي لاعلاج، بغض هاي در گلو مانده، شکمهاي از گرسنگي بادکرده و هزاران هزار درد ديگر اشکي نميريزد، غمي نميخورد و به سادگي از کنار آنها ميگذرد
به من دلي عطا کن که بسوزد از:
غم و هجران و درد ديگران، از اشک و اه و بغض ديگران، از حرفهاي در گلومانده و از نگاههاي هميشه غمگين و منتظر ديگران، دلي که به درد ايد از درد ديگران
به من دستي عطا کن دهنده :
که بدهد و ببخشد و عطا کند بدون آنکه انتظاري براي پاسخ آن داشته باشد.
به من پايي عطا کن رونده :
قدم بردارد در راه رضاي تو و بندگان تو که آن خواستگاه واقعي توست.
به من چشمي عطا کن ببننده :
که ببيند تنها آنچه را تو دوست داري و مي پسندي، زيبايي ها، پاکيها، گذشتها، ايثارها، فداکاريها، مهربانيها، دلسوزيها، دوستيها، همدردي ها، انسها، مونسها و هرآنچه تو زيبا ميداني.
و چشمي که نبيند ناپاکيها، بديها، کدروتها، کينه ها، نفرتها، بيرحمي ها، ظلمها و هر آنچه تو زيبا نميداني تا به واسطه اين بينايي زيبا شود دلم و جايگاه عشق واقعي تو گردد که جايگاه تو تنها جايي است که پر از زيباييهاست و دور از زشتيها.
پروردگارا
دلم از هميشه غمگين تر است و درمان اين غم نيست جز لطف و محبت بيکران تو. تنها تويي ارامش دل بيقرار و غمديده ام. شکرگذار توام براي انچه دادي و ندادي که اگر دادي لايق دانستي و اگر ندادي ...
ميدانم که تو به واسطه امتحانات الهي ات بندگانت را محک ميزني و با اين امتحانات است که درجات مارا معين ميکني. به واسطه اين امتحانات است که جايگاه ما تغيير ميکند و آنچه را لايق آن هستيم بدست مي¬آوريم.
قلب من را پاک کن از کينه و نفرت و زشتي و هرآنچه تو نمي پسندي و پر و سرشار کن از هرآنچه خود مي پسندي.
دلم ميخواهد قلبم را اب و جارو کنم از ناپاکيها تا زيبا شود براي حضور واقعيت در آن.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد اگر...

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد،
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به خودمان بها ندهیم و
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم.


مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد،
اگر بنده عادت های خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیمائیم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم و یا
با کسانی که نمی شناسیمشان سر صحبت را باز نکنیم


مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد،
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم،
همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش در می آورد


بیائید زندگی را امروز آغاز کنیم
بیائیدامروز خطر کنیم

و اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم


بیائید شاد بودن را فراموش نکنیم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط روح سرگردان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
شبهای تنهایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

http://soh1360work.blogfa.com/post-42.aspx
1
Sun, 06 Jan 2008 16:21:18 GMT http://commenting.blogfa.com/?blogid=soh1360work&postid=42 soh1360work http://soh1360work.blogfa.com/post-42.aspx -